|
آنچه ما دیدیم
ما کهنسالان بسی دوران در ایران دیده ایم
دیو را بنشسته بر تخت سلیمان دیده ایم
چون کیانی تاج را ذهاک بنهادی به سر
بر دو دستش سرخی خون جوانان دیده ایم
عالمان را سرنگون و جاهلان را سر فراز
کودکان را بی پدر زنها پریشان دیده ایم
ملتی مغلوب دزدانی بیابان گرد شد
پشته پشته در بیابان نعش انسان دیده ایم
تا جوانان کشته ی بیداد ظالم می شدند
ناله ی زنها و واویلای پیران دیده ایم
بر سر بازارها زنها و کودک را به چشم
زارو گریان روز و شب، خیل اسیران دیده ایم
چونکه نیکان جمله مغلوب دغلکاران شدند
حاکمان شهر را چون باج گیران دیده ایم
بر سر هر کوی و برزن خون پاکان روان
زوزه ی روباه بر کسرای ایوان دیده ایم
نیکی و خوبی در این وادی بد واکسیر شد
دور دور ناکسان و هم پلیدان دیده ایم
تکیه بر عهد و وفا کردن بشد زشت وقبیح
زاغ مشغول نوا در باغ و بستان دیده ایم
هرکه مکرش بیش قدرش بیشتر شد روز وشب
مرد دانا را شب و روزش پریشان دیده ایم
عاقبت فیروز تاریکی به پایان می رسد
ما بسی جبار آویزان به ایوان دیده ایم
فیروز دشتکی 1/4/1388 خورشیدی
....................................................... |