از بس نگاه مستت دل می برد زدستم
بیتاب و بی قرارم ای دلربای مستم
بردی دلم به یغما ، آواره ام نمودی
باز آ که از فراقت در شهرتان شکستم
از من رخت مپوشان ای عشوه گر ببازی
تا با تو هم بگویم دیوانه ی تو هستم
شبها بیاد رویت بیدارم و سحرها
با تار دل زنم من عهدی که با تو بستم
شعر و شعور شادی با غمزه های نازت
دیگر ندانمی من زیرا زهم گسستم
افسانه ام نمودی ، دیوانه ام نمودی
بار دگر حبیبم در گوشه ای نشستم
هستی طبیب دردم، ای دلستان جانم
بگشا گره ز کارم ای دلبرم که مستم
هستم رضا رضایی با درد بی نوایی
دیگر به جز حبیبم دل بر کسی نبستم
م-فرزاد 25/2/76 شیراز