عبرت تاریخ
بن علی و حسنی مبارک با چمدان های پر پول فرار کردند.خدا می داند که بعد از آن دو، نوبت کیه.مستبدین از تاریخ عبرت نمی گیرن.قدر مسلم اینه که همه ی اونها رفتنی هستند.دیگه با هیچ نامی و هیچ مرامی نمی شه آزادی مردم را محدود و بر اونها حکومت کرد.شاه با اون همه جلال و جبروتش فرار کرد و به خواری افتاد.صدام هم با اون همه قدرت و غروری که داشت به ذلت افتاد و اعدام شد.دیکتاتورها به آینده ی خودشون و اطرافیانشون فکر نمی کنن.عده ای را فریب میدن و عده ای را هم با پول و وعده می خرند که ازشون در مقابل مردم ناراضی دفاع کنند.چند سال پیش تو شرکتی که مشعول کار هستم یک نفر از خانواده ی سلطنتی کشور رواندا که به نروژ پناهنده شده بود گذاشته بودند کنار دست من که بهش کار یاد بدم.شده بود یک کارگر مطیع و فرمانبر.تمام مستبدین در نهایت زندگی غم انگیز و ذلت باری خواهند داشت.چمدان های پر پول هم دردی از آنها دوا نخواهد کرد
روزی که حسنی مبارک فرار کرد این قطعه شعر را نوشتم.وقت نکردم که آنرا پرداخت کنم.این قطعه بازگو کننده ی افکار و سر نوشت همه ی مستبدین می باشد.تقدیم می کنم به شما
مسافر جهنم
چمدانم بستم
و کنون عزم سفر دارم من
چمدانی که پر از پوند و دلار و یورو است
تو مپندار که من دزدیدم
همه ارث پدرم می باشد
همه را باز ستاندم ز کسان
قصدشان بود که با ثروت اجدادی من
بهر خود کفش و لباسی بخرند
سیر گردند و به بالا بپرند
همه ی شهر و دیار این ملک
از پدر ارث رسیدست به من
سفره ی مردم اگر بی نان است
یا اگر کودک آن مرد فقیر
کفش یا جامه ندارد به تنش
به جهنم به درک
مشکل من این نیست
دردم از جای دیگر می باشد
همگی مرگ مرا می خواهند
چاره ای نیست به جز رفتن من
به کجا باید رفت؟
همه درها به رویم بسته شده
کودک وپیر و جوان
جمله با خشم و آواز بلند
همگی می خواهند
به جهنم بروم
...
چمدانم بستم
باید اکنون بروم
سفری سوی جهنم بکنم
انتخاب دیگری نیست مرا
چون فقط درب جهنم باز است