فصل سرد
آه،چقدر سرد است این زمستان
سرما همه ی وجودم را فرا گرفته است
نه تنپوشی که خود را بپوشانم
ونه سرپناهی که در پناهش آرام گیرم
دستها و پاها را در شکم خود فرو برده ام
که شاید، از این شکم گرسنه گرمایی برخیزد
دستهایی که روزی سپری وشمشیری را حمل میکرد
و پاهایی که در مقابل دشمن، قدمی واپس نگذاشت
وبه خاکی افتاده ام که برای نگهداریش زخمها بر تن دارم
و به اسارتها رفته ام
در گوشه ،گوشه ی این خاک گودالهایی است
که انباشته از جسد یاران من است
با دستهای خود
هزاران هزار درخت بر زمین نشاندم
زمین های بسیار هموار کردم
نهرها کندم
و به زمین های تشنه آب رساندم
بذرها کاشتم
خشت بر خشت نهادم
خانه ها ساختم
فرش و پوشش ها بافتم
سرباز،کشاورز،کارگر وبافنده بودم
و اکنون ،از سرما به خود میلرزم
زیرا که از آن خاک
از محصول آن بذرها
از آن خانه ها وپوشش ها
سهمی به من نرسید
آری ،سهم من را کسانی بردند
که هرگز در مقابل تیر دشمن قرار نگرفتند
دست های پنبه ای آنها
گواه بر این است
که هرگز زمینی را هموار نکردند
و حتی پینه ی قلمی هم بر دستهایشان نمایان نیست
از هزاران سال تا کنون چنین بوده است
و اکنون هم چنین است
اما می دانم که نبایدچنین باشد
فیروز. 11/11/1387