|
این قطعه را تقدیم می کنم به همه ی کسانی که گوش شنوا دارند،وبا گوش دادن به درد دل مردم در جهت رفع مشکلات آنها اقدام می نمایند .قدرت را نه برای قدرت ،که برای خدمت می خواهند ،وبه هیچ قیمتی حقیقت را فدای مصلحت نمی کنند
حاکم شهر
حاکم شهر خویش را دیدم
گفتمش, شب چگونه خوابیدی؟
گفت رفتم به خواب خوش همه شب
از چه رو این سخن تو پرسیدی؟
گفتمش دوش شهر غوغا بود
بر سر خلق ظلم باریدی
کودکی بهر لقمه ی نانی
تا دم صبح زار نالیدی
خلق بی سرپناه از سرما
همه شب همچو بید لرزیدی
زن چو شوهر به خانه وارد شد
عرق شرم بر جبین دیدی
چونکه شلاق خورد حقگویی
تا سحر همچو مار غلتیدی
مردم از ترس قاضی و مأمور
جمله بیدار وکس نخسپیدی
دزد ومأمور دست داده به هم
خوان درویش را بدزدیدی
شهر نا امن تر ز گردنه بود
کس ز روز جزا نترسیدی
گفتمش کاش دوش می دیدی
گر بدیدی به خود نبالیدی
حاکم از گفته ام تبسم کرد
سخنم گوئیا که نشنیدی
23/7/1387

|