|
محمد فرزاد
هجران
تا که نامت بشنیدم ز طرب حیرانم
رخ چو بر خاک نهم مستم و سرگردانم
خوشترین لحظه ی هشیاری من در شب و روز
بود آن لحظه که نامت چو غزل می خوانم
چون شوم آتش و پر شعله شوم در دو جهان
گر تو خواهی ز کرم ، نم نم یک بارانم
ندهم جان به کسی تا که نخواهی ای دوست
دلبرا بهر تو من آتش و هم طوفانم
هر چه دارم همه از لطف تو باشد آری
مستم و شاد و غزلخوانم و بی سامانم
سالها در طلبم تا به وصالت برسم
چه کنم با که بگویم که در این هجرانم
عمر من نیست مگر یک خبر از جلوه ی تو
جلوه ها می کنی ای با خبر از پایانم
با رضای تو رضا هستم از این سوز و گداز
هر چه هستم ز تو دارم که چنین سوزانم
م-فرزاد
مرودشت 14/3/87 شب
|