www.dashtak.com

 

به سایت دشتک ابرج خوش آمدید

 

 

تماس با ما 

firouzbashiri@hotmail.com

  

 

 

صفحه اول.

.......................... ......................................

آقای جواد عطارد

با آقای دکتر محمد جواد احمدی در فلکه اطلسی شیراز قرار ملاقات داشتم.وقتی که به سر قرار رسیدم ،دیدم که آقای احمدی با فرد مسنی که هرگز او را ندیده و در باره اش چیزی نشنیده بودم گرم گفتگوست.پیش رفتم و بعد از سلام و احوالپرسی،آقای احمدی ایشان را به بنده معرفی کردند.گفتند که اصالتان دشتکی و شاعر هستند. با آنکه 89 سال از عمرشان گذشته است،خوش چهره،خوش لباس و حافطه ای قوی دارند.در مدت کوتاهی که در خدمتش بودم مجذوب سخنانش شدم.مقداری از سروده هایش را برایم خواند.با خود گفتم که برای استفاده از محضرشان باید وقت بیشتری صرف کنم. پیشنهاد دادم وقبول کردند.چند روز بعد(اوایل ارذیبهشت 1393) به اتفاق آقای دکتر احمدی با قرار قبلی به ملاقاتش رفتیم..با روی باز از ما استقبال کرد.به اتفاق همسرشان از ما پذیرایی نمودند.چیدمان منزلشان ،نشان از فرهنگی بودنشان می داد. خود را برای ما چنین معرفی نمود

جواد ابن آقاجان ابن فتح الله ابن هادی ابن مهدی ابن حسین

اسمش جواد و نام خانوادگیش عطارد است.متولد 1304.و دارای لیسانس ادبیات از دانشگاه شیراز در سال 1334 است.در سال 1331 با خانم نسرین رحمت پور از نوادگان آرحمت الله از کلانتران خوش نام دشتک که به سعایت چند نفر از اهالی و به وسیله ی قزاقها کشته شد ازدواج کرده است.دارای چهار فرزند(سه پسر و یک دختر)می باشند.دو نفر از آنها در ایران و دو نفر دیگر در آمریکا زندگی و کار می کنند.فرزندان پسر عبارتند از آقا ی مسعود عطار استاد دانشگاه کلمبیا درآمریکا)2.آقای سعید عطارد(.دکترای فیزیک و رئیس دانشگاه یاسوج).3.آقای وحید عطارد(دکترای تخصصی دامپزشکی از سوربن فرانسه و ساکن تهران

 

آقای جواد عطارد و همسرشان،خانم نسرین رحمت پور

ادامه مطلب

آقای جواد عطارد تا زمان بازنشتسگی در آموزش و پرورش در سمت های مختلف مشغول به کار بودند.با وجود اینکه از نسل سومی های مهاجر به شیراز هستند،اما هنوز تعلق خاطری نسبت به دشتک را می توان در ایشان دید.جد جهارم ایشان آهادی ، کلانتر منطقه ابرج بوده است.دشتک را خوب می شناسد ومی گوید که دشتک در گذشته اهمیت اقتصادی و فرهنگی مهمی در منطقه داشته است..در مدتی کوتاهی که در خدمتشان بودم مقداری از سرودهایشان را برایمان خواندند.اشعارشان هم به لحاظ محتوایی و هم وزنی بسیار زیبا و شنیدنی است.سبک قافیه بندیش تقلیدی نیست.بیشتر اشعارشان در قالب غزل است.برای خودش سبکی دارد.در عین حال که به محتوا توجه دارد،از وزن هم عافل نبوده است.در رابطه با موضوعات مختلف ،اجتمایی ،فرهنگی،اقتصادی و غیره اشعاری را سروده اند.در سرودن اشعار طنز ید طولایی دارند.به شعر نو(نیمائی) نظر مثبت دارد.ظلم ستیزی را در اشعارشان می توان دید. خطوط قرمزدر اشعارشان رعایت شده است.نکته ی قابل تقدیری که در ایشان دیدم ، این است که در اشعارشان کسی را مدح نکرده اند.سروده هایشان در نشریات مختلف چاپ شده است.در بین شعر و ادب دوستان شیراز ،نامش نا آشنا نست.کتابی هم تحت عنوان سیر تحول آموزش و پرورش در فارس نوشته اند که به قول خودشان هنوز به سرانجام نیک نرسیده است.به بنده اجازه دادند که از چند صفحه از اشعارشان عکس برداری کنم.به همین جهت تعدادی از اشعارشان را در اختیار دارم. البته در کل از ده قطعه شعر تجاوز نمی کند.از بنده خواستند که امانتداری را در مورد اشعارشان رعایت کنم.به ایشان حق می دهم.چراکه ایشان هیچ سابقه ی آشنایی با بنده ندارند.زمانی که گفتند در سال 1334 فارغ التحصیل شده اند.از ایشان پرسیدم که آیا فعالیت سیاسی هم داشته و یا نه.جوابشان منفی بود.برای من تعجب آور که در بهبویه ی سالهای ده ی سی و اوایل ده چهل که ملت ایران برای ملی کردن نفت تلاش می کردند،مگر میشود یک دانشجو هیچ فعالیت سیاسی نداشته باشد؟ظاهرا این پرسش بنده خوشایند ایشان نبود. کمی هم به بنده ظنین شدند،که با پادر میانی آقا احمدی به خیر گذشت.

قواله ای متعلق به زمینهای حصار دشتک به ما نشان دادند که در حدود دویست سال قدمت داشت.این قواله(سند) با خطی خوش و انشائی زیبا نوشته شده بود.کاتب آن نهایت ظرافت را در تنظیم این قواله به کار برده بود.خانم نسرین رحمت پور،همسر محترم آقای عطارد ،با دارا بودن متانت،وقار و سخصیت،خوش برخورد و مهمان نواز هم هستند.به تقاضای ما برای عکس یادگاری در کنار آقای عطارد چواب مثبت دادند..به آقای عطارد قول دادم که سروده هایشان را بدون دخل و تصرف در سایت دشتک قرار دهم..نشستن پای صحبت آقای عطارد و در موضوعات مختلف،گوش فرا دادن به ایشان بسیار دلپذیر و لذتبخش است.اما باید رعایت حال ایشان را می کردیم.به اتفاق آقای احمدی از ایشان و خانم محترمشان وداع کردیم.حرفهای ناتمام زیادی ماند که امیدوارم خداوند به ایشان عمری طولانی عطا کند ،تا ما بتوانیم بیش از این از حضورشان فیض ببریم.با تشکر از آقای دکتر محمد جواد احمدی دشتکی

 هیجده قطعه از سروده های ایشان را به حضور بازدیدکنندگان سایت دشتک تقدیم می کنم

 من کیستم

من کیستم حکایت جام شکسته ای

یا چون حباب بر سر دریا نشسته ای

افسانه ی دهان به دهان گشته ی زمان

بر شاخسار عمر چنان مرغ بسته ای

صحرای ریگزار خوادث بسی فراخ

آنجا تو تک درخت نشان خجسته ای

در خواب دیده گردن آزاده از غمی

زنجیر غم ز پای محبت گسسته ای

در عالم خیال درو کرده خرمنی

از یاد برده غصه دهقان خسته ای

من آن عطاردم که سحرگاه زندگی

آغاز کرده ام به دل پاک بسته ای

.......

عیدی.سروده شد در سال 1354

گفتم دهند عیدی و تنبان برای خویش

من می خرم که خشتک آن گشته ریس ریس

عیدی رسید و کفش من از بخت بد درید

روزی هرآن چه هست نه کم میشود نه بیش

گفتم به وصله چاره ی آن می توان نمود

لیکن بدن کفش قدم کی رود به پیش

می بود وجه کفش دو چندان پول من

فکری خطور کرد بر این خاطر پریش

امسال لنگه و دگر سال لنگه ای

من می خرم برای خود از چرم گاومیش

این گفش پاره روز بسی را شیاه کرد

ارباب بی خبر ز سر انجام کار خویش

کفشی که هست پای عطارد سه ساله است

بسیار دیده است و چشیدست نوش و نیش

عمری گذشت بی می و معشوق و همدمی

از ترس دوزخی و عذاب جهنمی

در انتظار کوثر و دریایی از شراب

آبم ز سر گذشت نماندست شبنمی

افتاد کار عمر به دست خیال خام

خشکید جوی عمر و نبینی در او نمی

چون خار بن مباش و به تیغ جفا مسوز

چون سرو باش تکیه گه قامت خمی

درد اسارت و غم این ملت ضعیف

جان به لب رساندو ندیدیم هرهمی

دیدیم می نوشت عطارد به یاد دوست

در دفتر حیات سخنهای در همی

ایام لعنتی

از گردش زمانه و ایام لعنتی

هرگز ندیده ام به جهان روی راحتی

خندد به عشوه با من و با ناز بگذرد

پروین چرخ همچو کنیزان خلوتی

بس سالهای دور بشر مبتلای غم

از چرخ کجمدار جفاکار نکبتی

نالم شبانه روز،تاچون گذشت عمر

رفته است این ستم به من از چرخ محنتی

عهاقل به نیم جو نخرد عشوۀ جهان

قدر مگس چه بوده به دکان شربتی

پژمرده گشته روح من از گردش زمان

در بوستان عمر چو گلهای زینتی

افکنده سر عطارد چرخ است نزد عقل

خرمهره وار بر در درهای قیمتی

خنده ی پروانه

به شمع بزم زندانبان،پر پروانه می خندد

به آه سرد مظلومان،دل دیوانه می خندد

سحر خندان و من گریان از این افسانه ی گیتی

به کافور سر زلف نگارین شانه می خندد

چنان با این دل سرگشته در افتاده ام امشب

که ساقی بر شکست کار ما جانانه می خندد

شراب خون مگر می بارد از چشم سیه چشمان

که پروین بر من مست و می و میخانه می خندد

مگو اندوه خود با کس به جز با جام و پیمانه

که گرد شمع می خواران به شب پروانه می خندد

به هر در می زنم از ناله و غم آتشی بر پاست

عجب دارم کزین آتش دل دیوانه می خندد

زمان بسیار باید تا که مرد گوهری داند

عطارد گنج پنهان در دل ویرانه می خندد

آزادی از قفس

آزادی از قفس به گمانم نمی رود

این فکر خام از سر و جانم نمی رود

ما را چو بندگان به گرو برده شیخ شهر

جز خون به چشم آب روانم نمی رود

سرعت گرفته کشتی دریای زندگی

آنطور می رود که زبانم نمی رود

تا چند شکوه بر در ارباب زندگی

در گوش کر صدای اذانم نمی رود

تیغ زبانم از سر شمشیر تیزتر

چون شمغ سر برفت و زبانم نمی رود

شب می رود به صبح ولی باز تیرگی

سنگین چنانکه شرح و بیانم نمی رود

اندر خیال خام عطارد جنین سرود

از سر چرا خیال زمانم نمی رود

بام سحر

از بام سحر ناله ی مرغ سحر آمد

با قصه ی لیلی شب مجنون به سر آمد

از بار حوادث شده چشمان سحر کور

پیر فلک از کردش ایام کر آمد

وقف می و میخانه کنم جامه ی تقوا

پیر خرد از میکده هشیار درآمد

سودای تجارت به سر شیخ اگر نیست

از چیست که از جوهر می بر حذر آمد

تاوان نبود بر تو که ما کشته ی خویشیم

زخمی که به پای دل آن رهگذر آمد

اعچاز پیمبر صفت دختر انگور

بر دفتر انده زمان چون شرر آمد

این لعبت چنگی که چنین مست طرب شد

گفتار عطارد مگرش در نظر آمد

داغ ظلم

تا چشم غمگسار ز حالم خبر شود

بس ناله کرده ایم مگر شب سحر شود

پیداست داغ ظلم به پیشانی زمان

شب دیر بهتر آنکه سخن مختصر شود

با سرو ناز خنده کنان تاک پیر گفت

بعد از وفات قصه ی مجنون ثمر شود

آید به جای نغمه ی داود بانگ جغد

یارب مباد آنکه گذا معتبر شود

مظلوم تا نشسته به بازار انتظار

بی شک درخت ظلم بسی بارور شود

طاوس زشت پا چو به پر ناز می کند

باید که جغد شوم ورا راهبر شود

بگذشته آب از سر

امشب به یاد زلف تو خوابم نمی برد

بگذشت آب از سر و آبم نمی برد

با دل حدیث کوی تو گفتم وی چه سود

دیوانه سر به کار خرلبم نمی برد

امواج پر تلاطم دریای زندگی

از سر چرا کلاه حبابم نمی برد

با دگر نماز به میخانه آوریم

عمر عزیز اگر به شتابم نمی برد

من می فروش را به امانت شناختم

هر چند او به راه صوابم نمی برد

کار خراب و عمر تباه و دل کباب

جز در پناه جام شرابم نمی برد

در راه کعبه گفت عطارد به خویشتن

این را جز به سوی سرابم نمی برد

کتاب عشق

کتاب عشق به عمری تمام خواهم کرد

طواف کعبه ی دل را مدام خواهم کرد

سپید و پاک اگر جامه نیست باکی نیست

که شستشو به می خام خام خواهم کرد

یکی دوروز بخوانم نماز و توبه کنم

دل رمیده به زلف تو رام خواهم کرد

به راه خلق چنان آزموده ام دل خویش

که روز حشر به نامش قیام خواهم کرد

نه حد من که زنم لاف معرفت با دوست

نشانه ایست کزو کسب نام خواهم کرد

عنان شرع به دستم اگر فتد روزی

حلال مردم نادان حرام خواهم کرد

کمند حادثه کردن نهاده ام امروز

حکایتی است که با صید دام خواهم کرد

گذشت روز و عطارد به خویشتن می گفت

غروب خسته به زندان شام خواهم کرد 

 

 

قانون

عاقلان زنجیر غم بر پای مجنون بسته اند

وین عجب تر عشق لیلا را به قانون بسته اند

عشق را بازیچه ی دست عدالت کرده اند

دست اعجاز مسیحا را به افسون بسته اند

ساکنان صدر دیوان عدالت جاهلان

عاقلان را راه دل بر چشمه ی خون بسته اند

این چنی سر در گمی اندر جهان هرگز نبود

چشم قاضی،پای دائن، دست مجنون بسته اند

در شعار آدمیت کار دیوان می کنند

بس عجایب نکته ها بر درّ مکنون بسته اند

چشم آهووش تو را بخشیده ایزد بعد از آن

دیده ی ما را بدان چشمان مفتون بسته اند

خرّما عید و بهاران دامن صحرا و دشت

عقد گل با دختر رز وه چه میمون بسته اند

عقد مروارید می بارد ز چشمم،یا که خون

چشمه ی چشمم مگر بر رود کارون بسته اند

چند می گویی که اینان اینچنین و آن چنان

خلقت آدم عطارد،خود به مغبون بسته اند

رباعیات

ما را خبر از خانه و کاشانه نبود

راهی به خرابات به میخانه نبود

دیدار تو ما را به چنین روز انداخت

ای کاش که بت تراش و میخانه نبود

...

نی ساغر می که سقف بتخانه شکست

نی بال دلم که بال پروانه شکست

یارب بشکن خانه ی بیداد زمان

کانجا دل صد هزار فرزانه شکست

...

کو خانه که چشم خانه جای تو کنم

صد جوهر جان فدای پای تو کنم

مائیم و یکی کلاف سر در گم عشق

یوسف چو توئی همان فدای تو کنم

...

شاید که من و یار بهم ناز کنیم

بار دگری جوانی آغاز کنیم

هم عشوه فروسیم به مرغان چمن

هم ناز به سرو ناز شیراز کنیم

...

ما را هوای کوثر و جوی شراب نیست

از دوزخ و بهشت خدا اضطراب نیست

گر دیگران به توبه در دوستی زنند

ما را به جز ولای علی فتح باب نیست

...

بیم آن می رود ای دوست که چند دگری

نه نشانی ز تو پیداست نه از ما اثری

بهتر آن نیست که این چند زمانی که به جاست

به شبستان محبت بگشاییم دری

...

افسانه ی زندگی چز اوراقی هیچ

میخانه سلامت سخن ساقی هیچ

از مسجد و میخانه و از دیر و کنشت

تنها سخنی ماند به دیگر هیچ

....

..عمرت به خطا رفت دل دیوانه

ماندیم چو خر به گل دل دیوانه

اکنون همه روزه بانگ می آید سخت

بر خیز در این خانه توئی بیگانه

....

در ماه رجب علم بش کامل شد

هر آنچه به دل بود مرا حاصل شد

من دست به دامان علی خواهم زد

حق آمد و غیر حق همه باطل شد

...

اندیشه ی عالم به جز این ساغر نیست

باور اگرت هست مرا باور نیست

من دست به دامان علی خواهم زد

او هست جهنمی در او آذر نیست

...

افسانه ی زندگی شراب است شراب

معنای جهان قول رباب است رباب

تا چند کنی قصه تو از بود و نبود

بر خیز جهان جمله بر آب است بر آب

...

این پیر خمیده را که نام است فلک

یکسان بر او دیو و سلیمان و ملک

بگرفت تو رابه بازی از بیخبری

بیرون ز یقین برده و آورده به شک

...

با آنکه دچار چند و چندنیم هنوز

درگیر به دام قید و بندیم هنوز

دشمن به نشاط از گرفتاری ماست

از دولت عشق سر بلندیم هنوز

2/1/1334.زندان قصر

ملک صف سازان

دلم از این به صف اندر شدن ها سخت نالان است

خدایا بندگانت را از صف ها به لب جان است

صف نان و صف بنزین،ادام الله،اطال الله

که آغازش خیابان است، و پایانش بیابان است

صف مرغ و صف ماهی همانند صف محشر

صف پودر شوما بنگر که طولش مرز ایران است

صف دیگر علم کردند،در این روز وانفسا

صف ارز جوانانی که اندر ملک شیطان است

تو گویی گشته ایران ملک صف سازان و صف بندان

دلم از این صفوف بی حد و مرزش هراسان است

عطارد در هراسی نیست دیگر از صف محشر

که انواعش در این کشور فراوان فراوان است

کارمند فرهنگ

من یکی کارمند فرهنگم

با جهالت همیشه در جنگم

می برم جور مردم نادان

زین سبب چهره پر ز آژنگم

تا کنم نرم خوی تند و پلید

در دبستان چو آسیا سنگم

وقت تدریس چنگ اسکندر

در میان کلاس سرهنگم

لیک با اینهمه هنرمندی

در گروه چهار آونگم

گیج و ویجم ز درس و بحث و کلاس

نه اسیر حشیش و نی بنگم

تا کنم قرض هر صباح و مسا

نزد بقال کوی پافنگم

خوب خواهی که حال من دانی

من زکار مدیر کل منگم

جان توفیق بنده را دریاب

من به شوخی تو را هماهنگم

به عصایی بگو ز قول حقیر

بهر خرجی خانه ام لنگم

مرد فرخ تبار

شنیدم یکی مرد فرخ تبار

سحرگه به هنگام فصل بهار

همی رفت دکان آشی به دو

چو اسبی که روی آورد سوی جو

همی رفت و گیوه دویدش به پیش

تفو کرد بر بخت و اقبل خویش

که ناگه مکانی پدیدار شد

چهان پیش چشمش شب تار شد

صفی دید بی حد و مرز و دراز

چه صف همچو روز قیامت دراز

همه دیده بر درب ها دوخته

دلان خسته و دیده افروخته

به خود گفت این صف صف روغن است

که استاده در او بسی چون من است

صف روعن ار نیست پودر شوماست

ستادن در آنجا مرا هم رواست

در این بین فریاد زد کودکی

که آقا تحمل نما اندکی

نه ماهی نه روغن نه پودر شوماست

صف ثبت نام دبستان ماست

مرا اول کار ره چه بوُد

به دانشکده کی مرا ره بوُد

بانک مسکن

رهن بانک مسکن آمد خانه ی من ای خدا

ای پناه و ملجا و ماوی و مأوی ای خدا

هرچه می گیریم اندر آخر برج از حقوق

می کنم تسلیم این بانک دهل زن ای خدا

سالهل مستاجر حاجی رجب بودیم ما

مانده بی کفش و کله فرزند و هم زن ای خدا

بسکه دادم قسط اندر آخر برج این حقیر

گوش کر آمد زبان گردیده الکن ای خدا

کله پز اندر میان باغ دارد کاخ نور

بر سر کوه است ما را جا و مسکن ای خدا

وسعتی دارد به پهنای جهان ایران زمین

نیست ما را جایی از بهر نشستن ای خدا

از ربا خواری گریزان است این بانک عظیم

حرفه ی اختصاصا او پوست کندن ای خدا

داده یکمن قرض بنده این جناب موُتمن

پس گرفته از من بیچاره صد من ای خدا

روز و شب گریان و بریانم از این قرض دراز

همچو گرد بادبزن مرغ مثمن ای خدا

نام مسکن داده اند او را عجب مسکن که او

کرده ما را خانه ی دل همچو روزن ای خدا

خانه می سازد برایت لیک اندر آخرت

خانه ای از سنگ مرمر بانک مسکن ای خدا

ما گروه بینوایان گوسفند بسته ایم

میل قصاب است کشتن یا که بستن ای خدا

چرت می گوید عطارد گوش را کر می کند

او ندارد حرف دیگر بهر گفتن ای خدا

مدیر کل

این یکی رفت و دیگری آمد

گهکی رفت و که تری آمد

او چو رقاصه های بد آیین

این چو دنبک زن خری آمد

گر چه او زلف عنبرین بو داشت

این یکی با سر گری آمد

مشورت می کند به میل خودش

کور را کور رهبری آمد

از وزیر علوم بی فرهنگ

تحفه ما را سبک سری آمد

بخت بد بین که علم و دانش و دین

بازی دست عنتری آمد

پور پرویز زاده ی کسری است

از چه این نطفه ی خری آمد

گفته های عطارد ملعون

نکته هایش چو گوهری آمد

 

رنگ مو

پیر زنی با لچکی رنگ رنگ

گشته رئیس منه بدبخت منگ

موی سپیدش که سان طلاست

از اثر رنگ به جانم بلاست

بی خبر از دانش و فرهنگ و دین

غرقه به گرداب ضلال مبین

صحبت او زشتر از رأی او

هر که بود همسر او وای او

چرخ ادب در کف این بی کمال

بر عدم و رخوت علم است دال

چرخ کمال و ادب و هوش و رای

در کف جاهل عجب ای وای وای

وای به، وای بر آن ملتی

کو به سرش هست چنین نکبتی

 

 

بیست و هفتم اردیبهست ماه 1393 خورشیدی.فیروز بشیری 

  

  ....................................................