|
محمد فرزاد متخلص به رضائی
جلوۀ دوست
همت ای دوست که دنیا همه دیوانه ی توست
کوه و صحرا همه از جلوه ی مستانه ی توست
تا طربناک شود این دل سرگشته ی ما
هر کجا سیر کند جوشش میخانه ی توست
به تمنای لبت روز و شب ای بنده نواز
آتش افتاده بر این خانه که پروانه ی توست
هر کجا سیر کنم جز تو نباشد ساقی
ساغری نوش کنم ، این می پیمانه ی توست
شود عریان تن و جان تا که ببیند خود را
بعد از آن محو شود کین همه کاشانه ی توست
خود تو گفتی که خریدار شوی عشق و نیاز
این همه عشق و نیاز از رخ جانانه ی توست
هر چه دیدم همه از آتش عشق تو بود
گرمی و نور و حرارت همه از خانه ی توست
عجبا باده فروشی کنی و شهره شوی
باده نوشی من از ساغر دردانه ی توست
تا رضا گشت دلم تا که رضایی باشم
هرچه کردم همه از سجده ی شکرانه ی توست
م-فرزاد شب 26/3/87 قیر و کارزین
|