www.dashtak.com

به سایت روستای دشتک ابرج خوش آمدید

 

 

 

 

 

 

یاد دوران کودکی  قطعه ای است از خاطرات دوران کودکی من در دشتک ابرج

که در حد بضاعت خود جو فرهنگی و اقتصادی روستای دشتک را  درحدود  پنجاه سال پیش  در قالب نظم به تصویر کشیده ام

برای خواندن آن روی  اینجا  کلیک کنید

 

فیروز بشیری دشتکی  

از بازدید کنندگان تقاضامندم با درج نظرات خود در قسمت نظرات و یا با ایمیل ما را از کاستی های سایت آگاه سازند

تماس با ما

firouz@dashtak.com

 

 

 

صفحه اول.

 

 

 

 

 

 

مراسم خواستگاری ،عروسی و عزاداری در دشتک



عروسی  و عزایش  را بگویم

ره و رسمش کنون بهرت بپویم

 

 

بگویم   من   خلاصه    داستانش

که ماندست این چنین از باستانش

 

 

پسر چون بیند او یک دخت مه رو

فرستد  مادرش   در   خانه ی   او

نماید  گفتگو  مادر  به مادر

ز کار جزئی و کلی سراسر

 

در آخر گویدش خود مام دختر

که این دفعه برو تا بار دیگر



بگویم  من به  بابش  اندرین  بار

چو شد راضی تو را سازم خبردار



چو باب دختر آید او به خانه

گذارند  کار  دختر  در  میانه



چو شد راضی پدر بلکه پسر را

دهد  خود  مادر  دختر  خبر  را



که بفرستید کس از قوم و خویشان

نماید    قاصدی    از  بهر   ایشان



چو  شد  داماد  آگه  اندرین کار

فرستد قاصدی دیگر در این بار



چو قاصد می‌رود این بار دیگر

نماید    گفتگو   با   باب  دختر



پدر دختر همی باشلق بخواهد

فرستاده   مر او  راضی  نماید



خلاصه نصف باشلق را بیانه

بخواهد  خود  پدر  بهر  نشانه



بقیه   موقع   عقد   و   عروسی

دهند و می‌شوند آن‌ها خصوصی



پس   آنگه   مادر    داماد   از   ذوق

بخواهد خواهر و خویشانش از شوق



روند خود، کل زنان در پیش دختر

برند بهرش  لباس  از پای  تا سر



چو نامزد گشت دختر تا به سالی

نباید  عقد شد  تا  وضع  و حالی



که تا هر دو شناسند یکدیگر را

خصوصا  وضع دختر با پسر را



ولی باید   که تا  وقت  زفافش

دهد داماد خود کفش و لباسش



دیگر از خواستگاری تا وصالش

اگر  شد  سال   نو، اندر  قبالش



دهد  داماد  عیدی بهر دختر

برنج و روعنی با بره ی نر



چو کار خواستگاری گشت اتمام

بباید   باب  دختر  با  صد  اکرام



کند داماد خود در خان دعوت

نماید   بهر  او   آماده  خلعت



برای  همرهان از خویش تا باب

دهد شیرینی و دستمال و جوراب



عوض،داماد با خویش و برادر

برند  از بهر  دختر زر و زیور



بدین   هم  پاگشا  گویند  این  بار

که از سابق بمانده این چنین کار



برای عقد هم یک مجلسی شاد

بگیرند و بود خرجش ز داماد



نویسد شیخ آن شب نامه ی مهر

به پایش  می‌زند  انگشت   دختر



دوسوم  مهر خانه  یا  زمین  است

بقیه پول و دام است و مسین است



عروسی  چون  کند  داماد  دیگر

کند دعوت همه خویشان سراسر



مخارج می‌دهد کلان دو شب را

همی خوشحال و خندان است لب را



شب اول حنابندان نماید

که خواص خویش نزدیکش بخواند



چو سلمانی ببندد آن حنایش

کنند جمع مبلغی پول از برایش



شب دوم بخواند جمله خویشان

شباشی می‌دهند پولی به ایشان



ولی باید نویسد یک نفر را

چه پول مرد یا زن یا پسر را



زنان و دختران با ساز و آواز

عروس خود برند حمام با ناز



یکی کیسه کشد بردست و پایش

یکی زان دختران بندد حنایش



یکی شانه زند گیسوی اورا

یکی رنگین نماید موی او را



یکی روغن زند بر پشت و پهلوش

یکی سرمه کشد بر جشم و ابروش



یکی شربت گذارد در بر او

یکی عنبر چکاند بر سر او



یکی گیرد به دست آیینه اش را

یکی نرمک بمالد سینه‌اش را



یکی از پای او ناخن بگیرد

یکی هی شمع گیرد تا بمیرد



یکی رقصد به پیشش با ترانه

یکی نازش کشد هی مادرانه



بدین گونه کنندش شستشو را

بیارند پیش مادر باز او را



بگیرد در بغل مادر ورا زود

سپند و عود بهرش می‌کند دود



در آن ساعت همه مهمان دختر

همه با کل دهندش سیم یا زر



شباشی می دهندش تا شود شاد

نگردد شرمگین در نزد داماد

حمام رفتن داماد

بگویم چون کند داماد عروسی

که آرد مطربی با ساز و کوسی



زند مطرب نقاره وانگهی ساز

که آرد خود دل مردم به پرواز



گهی چنگی زند از بهر مردان

کنند بازی جوانان مثل ترکان



گهی چوبی زند بهر زنان را

برقصد مادرش با خواهران را



گهی مادر ببوسد روی داماد

گهی رقصند مردان با دلی شاد



گهی کل می‌زنند آن خواهرانش

دمی کف می‌زنند آن یاورانش



چو خواهد که رود حمام داماد

سوار اسب گردد با دلی شاد



بیارد آن زمان مادر اثاثش

سپارد دست سلمانی لباسش



چو سلمانی گذارد بر سرش را

رند کل مادر با خواهرش را



رفیقان بهر او بازی نمایند

تفنگ آرند،تیر اندازی نمایند



چو از حمام شد خارج به صد ناز

برآرند مطربان آواز با ساز



زپیشش می‌روند آن یاورانش

زنند عِطر وگلابش خواهرانش



یکی شربت دهد آنگه به دستش

یکی بوسه زند بر چشم مستش



بروی صندلی چون می‌نشیند

بیاید مادرش کو را ببیند



به شور و شوق هر دم می‌زند کل

در آرد غصه ی دیرینه از دل



گهی رقصد گهی آواز خواند

ز خوشحالی دیگر شرمش نماند



بگوید مرد سلمانی در آغاز

شباش وهای شباش بهرش به آواز



رفیقان یکصدا از بهر داماد

همی گویند وخندند تا شود شاد



به وقت سر تراشان بهر داماد

فرستد باب دختر خلعتی شاد



سپس بندند حجله بهر داماد

ز فرش خوب و زیبا تا شود شاد



در آن شب مام دختر قوم و خویشش

کند دعوت،همه آیند پیشش



بگیرند جشن خوبی خود زنانه

بگویند و برقصند عاشقانه



تمام خرجشان باشد به داماد

که باشد جملگی رینکار دلشاد

..........

آوردن عروس به خانه

بخواهند چون عروس آرند به خانه

زنان و دختران گردند روانه



دیگر چندین نفر از خویش داماد

روند در پیش دختر با دلی شاد



برند همراه مطرب با دف و چنگ

به رسم دشتکی گیرند آهنگ



دیگر همره برند آن نامه ی عقد

که بنوشته بدند در ساعتی سعد



دهند در دست بابش تا بداند

مرآن عقدنامه را کلان بخواند



چو خواند آن نامه را بابش سراسر

اجازه می‌دهد فوراً به مادر



که کن اصلاح دختر با دلی شاد

فرستش تا رود در نزد داماد



همانگه از دو سو گردند بی باک

رسد فریاد خوشحالی به افلاک



عروس از باب خود چون گشت آزاد

بیاید نرم نرمک پیش داماد



ولی گیرد دو زن خود زیر بازوش

ویا عمه ویا زنهای خالوش



همه مردان جلو باشند چون شیر

همی نعره زنند و افکنند تیر



عروس چون دیر در حجله بیاید

بگوید عمه‌اش کلفت بخواهد



بگوید مادر داماد اینک

فرستم خواهرم همچون کنیزک



خلاصه آنزمان داماد خیزد

زند پا بر زمین تا گرد ریزد



گره اندازد او بر چشم و آبرو

ترنجی افکند بر سینه ی او



بدینگونه رود در حجله گاهش

رود دامادهم در خوابگاهش



دیگر ملا بیاید با دلی شاد

دهد دست عروس در دست داماد



شب سوم چو شد،خود مام دختر

بباید رفت خانه آن دو همسر



برد همره زنان محرمش را

که بردارند جهاز دخترش را



به این شب هم شب سوم بگویند

که باید شب مر این ره را بپویند



پس از چندی دوباره مام دختر

کند جمع عده‌ای زنهای دیگر



برد در پیش دختر خویشهایش

که بنمایند جمع آن حجله گاهش



زنان و دختران و خویش و فامیل

برند همره مویز و سیب و آجیل



پدر دختر یکی شبهای دیگر

رود با خویش و قومش نزد دختر



در آن شب مام دختر بهر فامیل

دهد شیرینی و دستمال و آجیل



ولی قومان و خویشان هم سراسر

برند از بهر دختر زر و زیور



به این هم دیدنی گویند در ده

که باشد رسم بین کهتر و مه



زمانی چون گذشت در این میانه

پدر دعوت کند دختر به خانه



به اسم پاگشا او را بخواند

که چند شب منزل بابش بماند



یکی تحفه دهد بابش به دختر

درختی یا زمین یا زر و گوهر

..........

مراسم عزاداری



اگر در خانه‌ای شد مرگ و میری

چه دولتمند باشد چه فقیری



به قبرستان برندش مرده چون دود

بشوید مرده را ملای ده زود



کفن پوشاند و دفنش نماید

به روی قبر او اوراد خواند



سه روز از بهر مرده ختم خوانند

به خوان صاحب مرده نشینند



بسا اشخاص کو دارند ثروت

ویا بنموده آن مرده وصیت



برای مرده اش قاری نشانند

سه روز و شب همی قرآن بخوانند



سه روز و شب بگریند و بمویند

برای مرده شان بس نوحه گویند



پس از آن ناله زاری های خویشان

بزرگ ده بیاید پیش ایشان



به سلمانی بگوید زود بردار

بکن اصلاح سرهای عزادار



همان روز سوم،کل عزادار

و با اشخاص کو آیند این بار



روند بر روی قبرش با صد افغان

همی زاری کنند آن قوم و خویشان



کنند این کار گر بد برف و باران

که گویندش همی ملاپاداران



زنان و دختران اهل فامیل

برند از بهر ملا نیز انجیر



چهارم روز می باید به حمام

روند و کار شیون گردد اتمام



شب هفته چو شد خود مادر او

همی یا همسر و یا خواهر او



بگورستان برند از بهر ملا

لباس زیر و روی مرده یک‌جا



زهر ده دوستان و قوم و خویشان

به اسم پرسه آیند پیش ایشان



فرستند کهره ای دوست وفادار

برای آنکه می‌باشد عزادار



چو بنشستند خواهند معذرت را

چو برخیزند گویند تسلیت را



پس از این‌ها بگردند فارق البال

فقط بدهند خرجش آخر سال



عروسی و عزایش ایجنین است

اگر فکرش کنی بس دلنشین است



بگفتم کل آدابش به اشعار

که تا یادم کنند مردان اخیار



امیدم هست از مردان با ذوق

که اشعارم بخوانند از سر شوق



ز لطف خود کنند گاهی مرا یاد

به یک حمدی روان من کنند شاد



گر از اشعار و گفتارم غلط دید

بباید خود مرا از لطف بخشید



چرا کو من نبودم هیچ شاعر

مرا مهر محلی کرد حاضر



همی شوق محلم در سر افتاد

خداوند جهان هم فرصتم داد



که وصف زادگاهم را به اشعار

بدینسان گویم و سازم چنین کار



امیدم،ساکنانش هر شب و روز

بمانند خوشدل و خرسند و پیروز



محل و مردمانش گردد آباد
که اشعارم بخوانند و شوندشاد



خداوندا به حق خاصگانت

به حق جمله ی پیغمبرانت



که هر کس از پی نابودی ده

برآید او،چه از کهتر چه از مه



زه قهر خود ورا نابود گردان

به حق مرتضی آن شیر یزدان



هزارو سیصد و پنجاه ،با چار

بدی آن سال کو گفتم من اشعار



چو خواهی کاتبش یا زو نسب را

ابوالقاسم بدم صدری لقب را



به حق مصطفی سرخیل طا ها

که جرم ما خدایا خود ببخشا



نوشته شد در تاریخ شانزدهم اردی‌بهشت 1389 نروژ








 

 



 

        

 

 

                                 

به دشتک خوش آمدید