مسافر جهنم
چمدانم بستم
و کنون عزم سفر دارم من
چمدانی که پر از پوند و دلار و یورو است
تو مپندار که من دزدیدم
همه ارث پدرم می باشد
همه را باز ستاندم ز کسان
قصدشان بود که با ثروت اجدادی من
بهر خود کفش و لباسی بخرند
سیر گردند و به بالا بپرند
همه ی شهر و دیار این ملک
از پدر ارث رسیدست به من
سفره ی مردم اگر بی نان است
یا اگر کودک آن مرد فقیر
کفش یا جامه ندارد به تنش
به جهنم به درک
مشکل من این نیست
دردم از جای دیگر می باشد
همگی مرگ مرا می خواهند
چاره ای نیست به جز رفتن من
به کجا باید رفت؟
همه درها به رویم بسته شده
کودک وپیر و جوان
جمله با خشم و آواز بلند
همگی می خواهند
به جهنم بروم
...
چمدانم بستم
باید اکنون بروم
سفری سوی جهنم بکنم
انتخاب دیگری نیست مرا
چون فقط درب جهنم باز است