www.dashtak.com

به سایت روستای دشتک ابرج خوش آمدید

 

 

 

تماس با ما 

firouzbashiri@hotmail.com

  

 

 

صفحه اول.

 

..............................................................

   

سفر به قونیه و دیدار از آرامگاه مولانا

سالها بود که مشتاق سفر به شهر قونیه(ترکیه) و دیدار از آرامگاه حضرت مولانا را  بودم.  در دسامبر(آذر ماه) 2012 این سفر مقدور شد.به علت اینکه شهر قونیه دارای فرودگاه بین المللی نیست ،به اجبار به آنتالیا و سپس با اتوبوس به آلانیا رفتیم.بعد از دو روز اقامت در آلانیا با اتوبوس به طرف قونیه حرکت کردیم.سفر ما از آلانیا به طرف قونیه، بیشتر از چهار ساعت به طول انجامید.در حدود بیست و پنج سال پیش چندین سفر به ترکیه داشتم.اینبار ترکیه را کاملا متفاوت با گذشته دیدم.وضعیت اقتصادی مردم،نسبت به 25 سال قبل،بهبود یافته است.خصوصا در این ده سال گذشته ،در آمد سرانه مردم دو برابر شده است.برخورد مردم با هم و با مسافرین،در مقایسه باخیلی از کشورهایی که سفر کرده ام ،دوستانه تر است.به محض ورود به قونیه ،قبل از اینکه به هتل بروم،به دیدار آرامگاه مولانا رفتم.قبلا مطالعه مختصری در مورد مجموعه ای که آرامگاه مولانا در آن قرار دارد داشتم.واز اتفاقاتی که در این مجموعه در زمان حیات مولانا رخ داده است کم و بیش مطلع بودم.این مجموعه شامل مسجد،مدرسه و آرامگاه خانوادگی مولانا و یارانش می باشد.هر سال از دهم تا هیفدهم دسامبر مراسمی در بزرگداشت مولانا در قونیه برگزار می شود.من هم به عمد این تاریخ را برای سفر به قونیه انتخاب کردم.مسافران زیادی از سراسر دنیا برای زیارت و دیدار آرامگاه آمده بودند.از شرق دور گرفته تا آمریکا و اروپا ،و همینطور خاورمیانه.ایرانیانی را هم که به صورت گروهی به زیارت آمده بودند را میشد مشاهده کرد.از دیدن تنوع بازدیدکنندگان و مشتاقان مولانا،می توان به این نتیجه رسید که مولانا یک شخصیت جهانی می باشد.و متعلق به یک قوم ومذهب خاصی نیست.تلاش آنهایی که سعی می کنند مولانا را تنها به خود منتسب کنند،تلاشی است بیهوده.در هنگام زیارت آرامگاه حضرت مولانا به مواردی برخورد کردم که لازم می دانم برای خوانندگان این سطور بازگو کنم.همانطور که می دانید.مردم ترکیه اهل سنت هستند.برادران اهل تسنن به اندازه شیعیان اعتقاد به توسل ندارند.حتی بعضی از فرق اهل تسنن،توسل به غیر خداوند را شرک می دانند.اما در این سفر مشاهده کردم که ترکهای زوار به مولانا توسل می جستند ،و بر سر در یکی از ورودیها نوشته شده بود یا حضرت  مولانا

نکته دومی که مرا بیشتر متعجب کرد این بود که در داخل گنبدی که در جنب آرامگاه مولانا قرار دارد،بعداز نام خداوند و حضرت محمد(ص)،اسمامی دوازده اما شیعیان(از حضرت علی(ع) تا امام دوازدهم) پشت سر هم ،و بطور دوار در سقف گنبد نوشته شده است.یکی از دوستان می گفت که این بنا کمی بعد از خرقه تهی کردن(فوت)مولانا بنا شده است.یعنی در حدود هفتصد سال پیش.تعجب من در این بود که این بنا ،با این نوشته در زمان حکومت خلفای عثمانی وجود داشته است.اما حکومت سنی مذهب عثمانی،این نوشته ها را محو نکرده و از بین نبرده اند.در حالی که حکومت شیعه مذهب صفوی در ایران تمام کتیبه و نوشته هایی که در رابطه با سه خلیفه اول(ابوبکر،عمر و عثمان) بود را محو و نابود کردند

 

آرامگاه،مدرسه و مسجد مولانا جلال الدین بلخی در شهر قونیه،ترکیه

مختصری از زندگی مولانا

جا دارد در اینجا کمی هم در مورد زندگی مولوی بنویسم.مولانا جلال الدین در 604 هجری،قمری در شهر بلخ(افغانستان فعلی) متولد شد.محمد ابن حسن بلخی،معروف به بهاولد،پدر مولانا یکی از علمای مطرح زمان خویش بود.به علت اختلاف نظر با حاکم و علمای شهر ، به قصد زیارت مکه، بلخ را ترک کرد.در این زمان مولانا دوازده ساله بود.بهاولد،هنگام عبور از نیشابور،به خدمت عارف بزرگ زمان،شیخ فریدالدین عطار نیشابوری رسید.می گویند چون عطار مولانای نو جوان را دید،گفت این نوجوان دنیا را دگرگون خواهد کرد.و یکی از کتابهای تالیف خویش را به رسم هدیه به مولانا اهدا کرد

زمانی که بهاولد به زیارت خانه خدا مشغول بود به او خبر دادند که لشکریان مغول بلخ را تصرف کرده اند.در نتیجه بازگشت به وطن برایش غیر ممکن شد.بهاولد به قونیه سفر کرد و در آنجا سکونت گزید.به سبب علم و تقوایش،مورد احترام و استقبال مردم و حاکم شهر قرار گرفت.مدرسه و مسجدی در اختیارش قرار دادند.در مسجد به پیشنمازی،و در مدرسه به تعلیم علوم دینی مشغول گردید

هنگام مرگ بهاولد،مولانا 24 ساله بود.بعد از مرگ پدر جانشین او گردید.به جهت تبحرش در علوم دین هر روز بر شاگردان و مریدانش افزوده شد.زندگی مولانا به همین منوال می گذشت،وهر روز بر شان او در بین مردم افزوده می شد.مردم از جان و مالشان در راه او دریغ نمی کردند.هم فقیه بود، و هم مدرس علوم دینی و پیشنمازشهر قونیه. به سن سی و هشت سالگی رسید. تا اینکه روزی درویشی یکلا قبا در سر راهش ظاهر شد و آتش بر جانش افکند.این درویش یکلا قبا کسی نبود،جز شمس تبریزی.در مورد اولین دیدار شمس و مولانا روایاتی چند وجود دارد،که من از ذکر آن صرف نظر می کنم.اما این دیدار به هر طریقی که باشد،زندگی مولانا را دگرگون کرده.6 ما تمام این دو دلداده به خلوت نشستند و غیر را به خلوت خویش راه ندادند.مولانای فقیه متشرع،طوق شاگردی درویشی ژنده پوش را به گردن آویخت..در این مدت 6 ماه، بین مولانا و شمس چه گذشت، کسی مطلع نیست.کسی نمی داند که چه سخنانی بین این دو رد و بدل شد،بعدها که از مولانا از چند و چون این سخنان پرسیده شد،یا او به اشارات پاسخ داد،ویا با زیرکی تمام از پاسخ طفره رفت.قدر مسلم این است که درس شمس به مولانا،تعلیم عشق بود.در باور شمس علم و زهد و فضل و عبادت،هرگز در مقابل عشق رنگ و بویی نداشت.مجلس درس و بحث مولوی تعطیل و شگردانش سرگردان شدند. امام جماعتی مسجدش را به یکی از شاگردانش سپرد.

شاگردان به شمس حسد بردند،و او را بارها تهدید کردند که دست از سر مولانا بردارد.بعد از شانزده ماه شمس مولانا را بی خبر ترک کرد و به دیار شام رفت.مولانا دلتنگ معشوق خویش گشت.بعد از بیتابی فراوان ،به قولی فرزند خویش را در پی شمس به شام فرستاد.شمس برگشت،اما بازهم بنای ناسازگاری شاگردان و فرزندان مولانا شروع شد.بعد از مدتی شمس برای همیشه ناپدید گشت.به روایتی شاگردان مولانا اورا سربه نیست کردند.فرزند مولوی در کتاب خود این موضوع را رد می کند.

مولانا بعد از دیدار با شمس به انسانی دیگر مبدل شد.یک فقیه دگم و متشرع،به یک ترانه کوی اهل دل تبدیل شد.شمس به او درس عشق داد.عشق به همه نسانها،سرف نظر از رنگ و نژاد و مذهب.

کتاب مثنوی مولانا،کتاب معنویت و یکسان نگری ،و کتاب شمس تبریزی مولانا کتاب عشق است.زبان عشق قابل فهم برای همه انسانه می باشد.گرچه مثنوی و شمس هر دو به زبان پارسی می باشد ،اما برای درک مفهوم و معانی هر دو آنها باید زبان عشق را آموخت.مولانا وابسته به قوم،ملت و زبان خاصی نیست.او جهان وطن است.

در گوشه و کنار مقبره مولانا ویترین های قرار دارد که البسه و کتابهای خطی قدیمی در آنها به نمایش گذاشته شده است.بیشتر آنها به زبان پارسی می باشد.در یکی از این ویترینها به یک مثنوی برخورد کردم که کمی بعد از کولانا تحریر شده است.بیت اول این مثنوی با مثنوی های چاپی امروزی کمی متفاوت بود.در این مثنوی.نوشته شده بود

بشنو از نی چون شکایت می کند

از جدایی ها حکایت می کند.

در حالی که در مثنوی های موجود ،حکایت در مصرع اول،و شکایت در مصرع دوم قرار دارد.

یک نسخه نفیس هم از حضرت حافط دیدم که بسیار خوس خط و زیبا بود.حوض ابی که معروف است که مولانا و شمس برای اولین با هم ملاقات کردند ،هنوز پا برجاست.و همینطور حجرهای(اطاق) کوچکی که به احتمال زیاد برای چله نشینی از آن استفاده می شده ،و همچنین آشپزخانه،که هنوز به همان طریقی که در حیات مولانا بوده وجود دارد.در کنار آشپزخانه سالنی وجود دارد که به احتمال زیاد محل صرف طعام و همینطور جایی برای سماع(رقص مخصوص دراویش) بوده است.به علت دیر رسیدن و تکمیل شدن سالن موفق به دیدن سماع دراویش نشدم.

این سفر برای من با همه سفرهایم متفاوت بود.کمی با اشعار مولانا انس دارم.مولانا،چون دریاست ،و هرکس از این دریا قطره ای بنوشد تا ابد مست خواهد بود.من هم به لب این دریا رفته ام ،اما هنور موفق به نوشیدن یک قطره از این دریا نشده ام.به امید روزی که حقیر هم لایق قطره ای از این دریا شوم

فیروز بشیری.سیزدهم دیماه 1391 خورشیدی