سفرۀ تهی
کودکی با پدر خود می گفت
که چرا سفرۀ ما رنگین نیست
وصله بر وصله بود شلوارم
هیچ کودک چو من مسکین نیست
اغنیا سفرۀ هفت سین دارند
بر سر سفرۀ ما یک سین نیست
آرزویم شکمی سیر بود
گررسد نان دل من غمگین نیست
چونکه کفشی نبود در پایم
نقطه ای نیست که پا چرکین نیست
از چه رو من متولد شده ام
زندگی بهر تو هم شیرین نیست
کوزۀ آبی و یک لقمۀ نان
فکر مرغ وقدح زرین نیست
روز سر گشته و حیرانم من
شب کس چون شب من مشکین نیست
داد پاسخ پدرش که ای فرزند
دانم این ظلم روا در دین نیست
آنکه تبعیض روا میدارد
لایق مرتبت و تحسین نیست
حال دنیا متغییر باشد
عاقبت قسمت ما هم این نیست
کودکم وقت شب است روتوبخواب
چونکه در خواب دلت غمگین نیست