واعظ وفقیر
مرد غمین بود و بهر سو روان
داشت به دل حسرت یک لقمه نان
توشه و کاری وجایی نداشت
بهر تن خویش قبایی نداشت
روز وشب اندر پی یک لقمه نان
بر سر هر برزن و کویی روان
لیک به جز غصه نصیبی نبود
با همه ی درد طبیبی نبود
بود یکی روزی از این روزها
داشت به دل سوز، بسی سوزها
واعظی آمد به سویش در گذر
کرد دهان باز به توپ و تشر
گفت ،بگو مذهب و آیین خود
زود بیان کن روش و دین خود
گو که چه کس حق،چه کس باطل است
آن چه رهی هست که بی حاصل است
قبله ی بر حق تو سویش کجاست
آن چه رهی هست که راه خداست
از چه سبب وقت نماز و دعا
غایبی هر روز ز بیت خدا
لب به سخن باز نمودی فقیر
گفت رهایم بکن ای مرد سیر
تا که بدیدم تن و کوپال تو
زود شدم آگه از احوال تو
چونکه ترا غصه وهم درد نیست
آن رخ تو چون رخ من زرد نیست
سفره ی نانت پر و عالی بود
لیک مرا سفره ی خالی بود
خانه ترا هست و لباست بجاست
مسکن من کوچه و بازار هاست
آیی و پرسی تو ز آیین من
از روش وقبله و از دین من
سفره ی نان قبله و دین من است
آنچه در او هست یقین من است
شخص که محتاج به یک نان بود
او ز درون خالی از ایمان بود
دست بدار از من زار و اسیر
موعظه کن بهر شکم های سیر
1387/11/9